خرید بک لینک

یادم نیست نقاشی می کشیدم، نمایش حسنی ِ مهدکودکم را تمرین می کردم یا کارتون تماشا می کردم، اما خوب یادم هست که مادرم نماز می خواند. وقتی تلفن زنگ خورد، پدرم به سمت تلفن رفت. مادرم بعد از نمازش، با همان چادر سفیدش رو به روی پدرم هاج و واج مانده بود. من و مادرم هر دو منتظر شنیدن خبری از پدرم بودیم. پدرم گفت: " حال حاج آقا خوب نیست... " چادر سفید از سر ِ مادرم افتاد، این بار من بودم که هاج و واج به صدای گریه هایش گوش می کردم. از خانه ی خودمان تا خانه ی آن ها که چند کوچه فاصله داشتیم، از خودم می پرسیدم: " بابا که گفت حال عزیز بابا یه کم بد شده، پس این همه بی قراری های مامان برای چیه؟ " دم در خانه ی پدربزرگم که رسیدیم، وقتی فامیل های دور را جلوی در دیدم، وقتی همسایه ها را دیدم که تسلیت می گویند، تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده. جرئت بالا رفتن از پله ها را نداشتم؛ همان جا ساعت ها روی پله ها نشستم و به صدای گریه ی مادرم و خاله هایم گوش کردم... .

امروز هجدهمین سال نبودن اوست.

+ وقتی عزیزی را از دست می دهی، دلت برای عجیب ترین ویژگی های او هم تنگ می شود. چیزهای کوچک. لبخندها. وقتی توی خواب غلت می زد. حتی رنگ زدن یک اتاق به خاطر راضی کردنش. " مردی به نام اوه/ فردریک بکمن "

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:58

صفحه بندی