- تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 14:37
[unable to retrieve full-text content]تو آدم امن زندگی من هستی. منم هستم؟
آداب روزانه - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 13:10
يه زماني، عادت کرده بودم ساعت ده و نيم، يازده شب بخوابم و صبح ها ساعت شش بدون اينکه موبايلم رو رو ساعت 6، 6:15، 6:30 تنظيم کرده باشم و بدون اينکه شب ها به بابا سفارش کنم که به زور و کتک هم که شده ساعت
پشنگ - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 13:10
اسم شوهر ِ نوه ی فریدون- از شخصیت های شاهنامه- پشنگ بوده. این رو دست به دست بدین تا برسه به پدر و مادرهایی که خودشون رو به هر دری زدند و می زنند و خواهند زد که بچه شون امسال 99/9/9 به دنیا بیاد. از دردسر اسم پیدا کردن راحتشون کنیم؛ این وسط ما هم یه ثوابی کنیم.
از داستان های 9 سال پیش - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 13:10
+ عجب داستان هایی می نوشتم! این رو خرداد ماه سال 90 نوشتم به اسم "لبخند اجباری".صبح زود مرد وارد بانک شد. از دستگاه، شماره نوبت خود را گرفت و روی صندلی خالی نشست و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه می کرد
برای نیلوفر - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 17:14
سال نود و سه بیش تر وبلاگ نویس ها برای هم نامه و کتاب می فرستادند. در مورد نامه ها و کتاب هایی که فرستادند یا کسی برایشان فرستاده بود، متن می نوشتند و کنارش عکسش را هم آپلود می کردند. من جزو خوش شانس
رفیقمه... - تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 20:20
حالم خوب نبود. نورا اومد کنارم و گفت: عمه اگه منو ببوسی، بهتر میشی ها! زیر گردنش رو، لپ هاش رو محکم بوسیدم. شاید باور نکنید ولی به طرز معجزه آسایی حالم بهتر شد.
از زمین تا ابرها - تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 20:20
اون موقع ها هر روز خانه ی مادربزرگم می رفتیم. من، فرشته، علی و محمد هم بازی های خیلی خوبی برای هم بودیم. می رفتیم حیاط خانه ی مادربزرگم و بازی های جدیدی را که در مدرسه یاد گرفته بودیم، برای هم یاد می
زمان بندی خدا حرف نداره - تاریخ: 1398/1/17 ساعت: 4:56
" من از آن دسته افرادی هستم که عاشق روز تولد خودشان هستند. ماه ها قبل از آن برایش برنامه ریزی می کنم و لیست بلند بالایی از کارهایی که دوست دارم انجام دهم می نویسم. ... مثل یک دانش آموز کلاس سومی با هم
آقای بازیگر مشهور - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:58
دیشب دور استخر ائل گؤلی یک آقای بازیگر مشهور را دیدم. پالتوی بلندِ مدل کارآگاهی پوشیده بود که به تنش زار می زد! یک کلاه شاپویی هم به سر گذاشته بود. بازوی همسرش را محکم گرفته بود. تقریبا می توانم بگویم
هجدهمین سال ِ نبودن "عزیز بابا" - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:58
یادم نیست نقاشی می کشیدم، نمایش حسنی ِ مهدکودکم را تمرین می کردم یا کارتون تماشا می کردم، اما خوب یادم هست که مادرم نماز می خواند. وقتی تلفن زنگ خورد، پدرم به سمت تلفن رفت. مادرم بعد از نمازش، با همان
کیف سبز - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:58
مادربزرگم کیف سبز رنگی را روی زمین گذاشت، رو به مادرم کرد و گفت: " بیا ببین این کاغذا چی هستند، چند ساله نگهشون داشتیم؟ " اول، نسبت به آن کیف سبز رنگ بی توجه بودم. فکر می کردم یک مشت کاغذ بی ارزش تبلی
دست پیرزن - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 23:54
وقتی سه سال پیش رفته بودیم مکه، توی کاروانمون یک پیرزنی بود که همراه پسرش آمده بود. هربار که با هم بیرون می رفتیم، دنبال موقعیتی می گشتم که دستش را بگیرم و کمکش کنم. یک بار که دستش را گرفتم تا سوار اتوبوس شود، گفت: " الهی که خدا همیشه دستت رو بگیره! " از این دعای خوبش کلی انرژی گرفتم. سه سال از آن ر
منتظر یک لبخند - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 23:54
آمار قربان صدقه رفتن ها، دوست داشتن ها و بیرون رفتن های یکهویی مان روز به روز کاهش پیدا می کند. می دانید چرا؟ چون همه ی ما منتظر هستیم که اطرافیانمان قربان صدقه ی ما بروند، پیام دلتنگی برایمان بفرستند، برایمان هدیه های بی مناسبت بخرند و بگویند: " خیلی زیاد دوستت دارم! ". اما.. اما خودمان هیچ تلاشی ن...
عمه شدن - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 23:54
غم بزرگی است که برادرزاده تان سینه خیز که نه، به صورت حرکت جهشی به سمت گوشی، کنترل تلویزیون و کنترل کولر شیرجه برود اما شما خودتان را بکشید، جلویش ادا اطوار دربیاورید، به لطیف ترین و دلرباترین اسم ها صدایش کنید اما هیچ واکنشی به شما نشان ندهد. هیچ واکنشی! به گمانم جدی جدی عمه شده ام!
تافته جدا بافته - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 23:54
به مامان می گم: " باید تغییر کنم! باید سعی کنم مثل همه ی مردم بشم! " این تغییر، این عین مردم نبودن، یک خصوصیت مثبت نیست که بخواهم خودم را تعریف کنم و بگویم: " من تافته ی جدا بافته هستم! " نمی دانم شاید هم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن خوب باشد. خوب یا بدش برایم مهم نیست. مهم این است که خیلی اذیت می
جوانی که بی گناه کشته شد؟! - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 23:54
*امروز داشتم داستانی از زندگی امام حسن (ع) را می خواندم که یکی از یارانشان با اعتراض از ایشان پرسیده: " چرا با معاویه صلح کردید؟ " امام حسن (ع) فرمودند: " اگر من از طرف خداوند امام هستم دیگر معنا ندارد که نظر مرا کوچک شماری، هر چند مصلحت آن بر تو پوشیده باشد. " بعد به داستان حضرت موسی و حضرت خضر اشا
حال خوب - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 12:14
وقتی داستان جدیدی خلق می کنم، وقتی یک مهارت جدیدی کسب می کنم یا حتی یک چیز بسیار کوچک یاد می گیرم و وقتی یک مکان جدید در شهرمان کشف می کنم؛ حالم بی نهایت خوب می شود! این روزها که هر سه یِ اینها برایم اتفاق افتاده، به قدری حالم خوب است که به راحتی می توانم بخندم، با آدم های دور و برم مهربان باشم و با...
راز مراقبت می خواهد! - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:21
ما معنی راز را آنطور که باید و شاید لابد نمی دانیم که برای سبک کردن خودمان آن را با کسی در میان می گذاریم! کسی که فکر می کنیم قابل اعتماد است. اما وقتی خودمان نتوانسته ایم از رازمان مراقبت کنیم چه انتظاری داریم دیگران از آن مراقبت کنند؟! خوش بین هستیم که دیگران از راز ما آگاه نیستند ولی در حقیقت ما ...
یک دعای از ته دل - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:21
وقتی هر بار در مهمانی های شام و ناهار ِ فامیلی، طول سفره بیش تر از دفعه ی قبل می شود خوشحال می شوم! گاهی هم که برحسب اندازه گیری مهمانی های قبلی سفره را به همان اندازه ی دفعه ی قبلی باز می کنیم و بعد جا کم می آید، باز هم خوشحال می شوم! این تنگ هم نشستن ها، این که همه با تعجب بگیم: " وا! پس دفعه ی قب
گذر زمان - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:25
داشتم یادداشت های قدیمی ام را می خواندم. رسیدم به پایان مطلبی که از خودم پرسیده بودم: " نمی دونم معذرت خواهیش از ته دل بود یا اینکه خَرم کرده؟! " بعد از دو سال و چند ماه به این سؤالم جواب می دهم: " از ته دل نبود! می خواست خَرت کنه! "