خرید بک لینک

مادربزرگم کیف سبز رنگی را روی زمین گذاشت، رو به مادرم کرد و گفت: " بیا ببین این کاغذا چی هستند، چند ساله نگهشون داشتیم؟ " اول، نسبت به آن کیف سبز رنگ بی توجه بودم. فکر می کردم یک مشت کاغذ بی ارزش تبلیغاتی و قبض های تلفن و برق هستند؛ اما وقتی مادرم دست نوشته ای از پدربزرگم را پیدا کرد که روی کاغذهای تبلیغاتیِ انگلیس، به طور خلاصه گزارش سفرش را نوشته؛ هیجان زده شدم، به سمت کیف سبز رنگ رفتم تا بلکه خاطرات بیش تری از دوران جوانی پدربزرگم پیدا کنم. راستش وقتی من و مادرم با دقت کاغذها را زیر و رو می کردیم تا بلکه از بین کاغذهایی که از پنجاه سال پیش مانده بودند، کاغذی ارزشمند پیدا کنیم؛ ترسیدم! برای ما خواندن خاطرات گذشته ی فردی که دیگر بین ما نیست شاید جالب باشد ولی به احتمال زیاد روح آن فرد از کاری که ما انجام می دهیم، معذب باشد! یاد ِ یکی از کمدهایم افتادم که پر است از دفتر خاطراتی که از سیزده سال قبل شروع کرده ام به نوشتن در مورد اتفاق های روزمره ام، نوشتن ِ احساساتم و نوشتن درباره ی آدم هایی که با آن ها در ارتباط بوده ام. هیچ موضوع خاصی ندارند که از فاش شدنشان بترسم اما این موضوع که بعد از مرگم، برادرزاده هایم، بچه هایم، نوه ها و نتیجه هایم آن ها را ورق بزنند و به لایه های درونی ِ من پی ببرند، زیاد خوشحالم نمی کند.

دیشب به مردمی فکر می کردم که در زمان های قدیم، وقت ِ مردن اسب و پول و لباس ها و همه ی دارایی هایشان را همراه با او به خاک می سپردند تا در دنیای بعدی، بدون لباس و وسیله ی حمل و نقل نماند! قبل از کیف سبز رنگ، این رسم در نظرم خیلی مضحک می آمد اما حالا بدم نمی آید وصیت کنم هنگام مرگم همه ی دفترهای خاطراتم را کنارم چال کنند. اینطوری حداقل خیالم راحت است که بعد از من کسی یواشکی سراغشان نمی رود.

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:58

صفحه بندی