خرید بک لینک

دیشب دور استخر ائل گؤلی یک آقای بازیگر مشهور را دیدم. پالتوی بلندِ مدل کارآگاهی پوشیده بود که به تنش زار می زد! یک کلاه شاپویی هم به سر گذاشته بود. بازوی همسرش را محکم گرفته بود. تقریبا می توانم بگویم تمام وزنش را انداخته بود روی همسر بازیگر ِ نه چندان معروفش. یقه ی پالتواش را هم کشیده بود روی صورتش که شناخته نشود. تازه نقش یک آدمی را هم که یک پایش می لنگید، به خوبی بازی می کرد. ما پشت سرش حرکت می کردیم، به سر و شکل و طرز راه رفتنش می خندیدم. به پسرعمه ام، به همسرش، به عمو و پسرعمویم گفتم که او کیست. باور نکردند. بعد خودم را رساندم به زن عمو و مادرم که جلوتر از ما بودند. زن عمویم به مادرم می گفت: " بیچاره، چقدر عجیب غریبه! " بهشان گفتم: " فلانیه ها! " آن ها هم باور نمی کردند. یک گروه از پسرهای جوان که از کنارمان رد می شدند، با شک و تردید از هم پرسیدند: " فلانی بود؟ " " نه بابا! اشتباه کردی! " و از بین همه ی آن ها من مطمئن بودم آقای بازیگر مشهور با همسر بازیگر ِ نه چندان مشهورش هستند؛ چون می دانستم یک هفته است آمده اند شهرمان و دوستم تور لیدر آن ها شده. دوستم هم پشت سر آن ها حرکت می کرد، اما نه سلامی دادم و نه دستی تکان دادم؛ دلم نمی آمد یک طایفه از خاندانم، به آقای بازیگر سلام دهند و بعد او مجبور شود دور ِ استخر ائل گؤلی به جای پیاده روی با همسرش، به دوربین آدم های مختلف لبخند زورکی بزند. اما دروغ چرا؟ ورِ خبیثم خیلی دلش می خواست به مردم دور ِ استخر بگوید، او فلانی است و همه بریزند سرش! حیف که ور ِ دلسوز و فهمیده ام غالب شد بر ور ِ خبیثم.

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:58

صفحه بندی