" من از آن دسته افرادی هستم که عاشق روز تولد خودشان هستند. ماه ها قبل از آن برایش برنامه ریزی می کنم و لیست بلند بالایی از کارهایی که دوست دارم انجام دهم می نویسم. ... مثل یک دانش آموز کلاس سومی با همان ذوق و شوق کودکانه چشم انتظار روز تولدم می مانم. و این فقط جشن تولدم نیست که دوست دارم؛ من هر سالی را که می گذرد با افتخار می پذیرم و واقعا اهمیت نمی دهم که چند ساله می شوم، هر سنی که داشته باشم مهم نیست. می دانم که زن ها دوست ندارند پیر شوند. مطمئنم که این کلیشه از زمانی که بشر موفق به ثبت تاریخ شده وجود داشته است. اما هیچ وقت از کسی نپرسیده بودم که چرا چنین احساسی دارد. به همین خاطر این سؤال را از گروه خانم هایی که در آن بودم پرسیدم. می خواستم بدانم از چه چیز بالا رفتن سن بدشان می آید. جواب تک تکشان یکی بود. ... آن ها به خاطر آنچه اتفاق نیفتاده بود از بالا رفتن سن بدشان می آمد. " خودت باش دختر/ ریچل هالیس
من تا سن بیست و سه سالگی از بالا رفتن سنم نمی ترسیدم. این ترس از دو سال پیش شروع شد. زمانی که حس کردم دارم نسبت به خیلی از هم سن و سال هایم عقب می افتم. این ترس امسال بیش تر هم شد. به این دلیل که ناراحت بودم از اینکه به هدف هایم نرسیده ام. چند ماه قبل از تولد ِ امسالم بود که به مادرم گفتم: تو وقتی بیست و پنج ساله بودی، آینده برات روشن بود. چون ازدواج کرده بودی، دو تا بچه داشتی، استخدام آموزش و پرورش شده بودی؛ اما وقتی به خودم فکر می کنم می بینم هیچ جایی نرسیدم. هیچ تغییر اساسی توی زندگیم اتفاق نیفتاده. همه ی این جملات رو با بغض گفتم، اما مواظب بودم که صدام نلرزه، که حس ناامیدی رو از بین کلماتم متوجه نشه، که گریه نکنم. منتظر سوم بهمن ماه نبودم که شمع بیست و پنج سالگی رو فوت کنم. اما دو روز قبل از تولدم، امیرعلی_ق روز تولدش، توی پیج اینستاگرامش در مورد کسی حرف زد که تولد سی سالگیش خوشحال بوده از اینکه قراره سی ساله بشه؛ وقتی ازش پرسیده بوده چرا خوشحالی؟ همه که بعد ورود به سی سالگی بحران دارن؛ اون شخص جواب داده بوده: خدا از خیلی ها فرصت زندگی کردن رو گرفته، خیلی ها نتونستن سی سالگیشون رو ببینند ولی من هنوز هستم و می تونم شمع تولد سی سالگیم رو فوت کنم. این حرف ها باعث شد، به جنبه ی ناراحت کننده ی مسئله و به اتفاق هایی که برام نیفتاده فکر نکنم، بلکه شکرگزاری کنم که خدا هنوز فرصت زندگی کردن رو، تجربه کردن رو از من نگرفته و روزی که زمانش برسه، حتما اتفاق هایی که منتظرشون هستم، برام خواهد افتاد. مثل میلیون ها نفر دیگه! نویسنده ی این کتاب، تو فصل نهم هی تکرار می کنه: زمان بندی خدا حرف نداره. امروز جمله ای که به من انرژی و امید داده، همین بوده. ایمان به اینکه زمان بندی خدا حرف نداره.
برچسب:
نویسنده: نوید اسدی