اون موقع ها هر روز خانه ی مادربزرگم می رفتیم. من، فرشته، علی و محمد هم بازی های خیلی خوبی برای هم بودیم. می رفتیم حیاط خانه ی مادربزرگم و بازی های جدیدی را که در مدرسه یاد گرفته بودیم، برای هم یاد می دادیم. گاهی هم نقش شخصیت های محبوب سریال ها را بازی می کردیم. اما بین همه ی بازی ها، من عاشق وقتی بودم که پله ی حیاط ِ خانه ی مادربزرگم می نشستیم و با هم به ابرها نگاه می کردیم. هر کداممان زودتر شکل یک ابر را تشخیص می داد؛ برنده ی بازی بود. و حالا فاصله مان از همدیگر به اندازه ی فاصله مان با ابرها شده! آنقدر دور که حتی خاطرات کودکی مان را هم برای هم تعریف نمی کنیم.
برچسب:
نویسنده: نوید اسدی