سال نود و سه بیش تر وبلاگ نویس ها برای هم نامه و کتاب می فرستادند. در مورد نامه ها و کتاب هایی که فرستادند یا کسی برایشان فرستاده بود، متن می نوشتند و کنارش عکسش را هم آپلود می کردند. من جزو خوش شانس ها نبودم که کسی آدرس پستی من را بگیرد و برایم کتاب بفرستد. برای همین یک متن نوشتم و احساس واقعی ام را نوشتم. اینکه خیلی دلم می خواهد یک روزی زنگ خانه ی ما هم زده شود و بسته ای از یک دوست مجازی به دستم برسد. و بعد نیلوفر از من پرسید: میشه آدرستون رو بهم بدی؟ دلم می خواد از من چند تا کتاب به یادگار داشته باشی.
متنی که نوشته بودم فقط یک آرزو بود، نه اینکه واقعا هدفم از نوشتم آن مطلب این باشد که کسی برایم کتاب بفرستد! به اصرار نیلوفر آدرس خانه مان را فرستادم. یادم نیست تولدم گذشته بود یا نزدیک تولدم بود، اما بهمن ماه 93 یک بسته ی پستی به دستم رسید؛ با چند کتاب. کتاب هایی که معلوم بود از قفسه ی کتابخانه ی نیلوفر برایم انتخاب شده بودند که ارزش آن ها را برایم بیش تر می کرد. سه شنبه ها با موری هم یکی از آن چند کتاب بود. اسمش را نشنیده بودم. یکی از روزهای ماه رمضان که توان انجام هیچ کاری را نداشتم، از کتابخانه ام این کتاب را برداشتم، دراز کشیدم و شروع کردم به خواندنش. آنقدر برایم دلنشین بود که همان روز تمامش کردم. امسال برای چهارمین بار است که سه شنبه ها با موری را می خوانم. صفحه ی اولش را باز می کنم، نوشته شده: برای بهترین نعیمه ی دنیا- بهمن 93، نیلوفر. حدود چهار سال و شاید بیش تر است که از نیلوفر خبری ندارم. این را نوشتم که اگر روزی دوباره گذرش به اینجا افتاد، بداند که فراموشش نکردم.
برچسب:
نویسنده: نوید اسدی