خرید بک لینک

+ عجب داستان هایی می نوشتم! این رو خرداد ماه سال 90 نوشتم به اسم "لبخند اجباری".

صبح زود مرد وارد بانک شد. از دستگاه، شماره نوبت خود را گرفت و روی صندلی خالی نشست و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه می کرد. خانمی شماره ی او را خواند که می گفت: شماره 33 به باجه 3. کیفش را که روی زمین جلوی پای خود گذاشته بود برداشت و با لبخندی که بر لب داشت به طرف باجه حرکت کرد. به کارمندی که پشت آن باجه نشسته بود سلامی کرد و سپس فیش حقوقش را روی میز قرار داد. کارمند نگاهی به آن انداخت. سپس ده بسته ی صدهزار تومانی از صندوق بانک برداشت و یکی یکی داخل دستگاه پول شمار قرار می داد تا از درستی آن ها اطمینان پیدا کند.بعد آن ها را روی میز قرار داد و مرد با همان لبخند پول ها را داخل کیفش قرار داد و از کارمند تشکر و خداحافظی کرد.

مرد کیف را محکم در دستش گرفته بود. از بانک خارج شد. نگاهی به اطراف خود کرد وقتی مطمئن شد که کیفش در امنیت کامل می باشد به سمت پراید جدیدش که به اصرار بچه هایش چند ماه قبل با هزار قرض و وام گرفتن از بانک های مختلف خریده بود، حرکت کرد. سویچ را از جیب کت رنگ و رو رفته اش درآورد . با لبخند و هیجان دکمه اش را فشار داد و درهای ماشین باز شد. در ماشین نشست و کیفش را روی صندلی عقب ماشین قرار داد می خواست حرکت کند که متوجه شد کاغذی را زیربرف پاک کن قرار داده اند. سویچ را درآورد، از ماشین پیاده شد دوباره دکمه ی روی سویچ را فشار داد تا حقوقش را از هر خطر احتمالی مصون نگه دارد. با تعجب کاغذ را برداشت. جریمه بود.به تابلویی که کنار ماشین نصب کردند نگاهی انداخت توقف ممنوع بود. باید بیست هزار تومان از حقوقش را بابت جریمه می داد. اما دوباره لبخند بر روی چهره اش نشست و با خود گفت: عیبی نداره. تا قانون خیابان ها رو یاد بگیرم طول می کشه این هم شیرینی ماشینم بود.

با هزار مصیبت ماشین را به حرکت درآورد.در حالی که با دو دست محکم فرمان ماشین را نگه داشته بود سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد تا راحت تر به بیرون احاطه داشته باشد. با اشاره ی چشم و ابرو ماشین ها را نگه داشت و از محل پارک شده خارج شد. به آرامی از سمت راست خیابان ها حرکت می کرد.وقتی تاکسی ای ناگهان نگه می داشت او هم پشت سر او می ایستاد و بدون اینکه عجله ای داشته باشد یا با بوق عصبانیت خود را نشان دهد.با آرامش و با همان لبخند منتظر حرکت تاکسی می ماند.

بعد از چند ساعت به خانه رسید. دست هایش توان حرکت نداشتند. روی زمین ولو شد. دخترش برای او آب سردی آورد و گفت: بابا،حقوقت رو گرفتی؟

پدر با لبخندی دوست داشتنی به دخترش نگاهی کرد و همچنان که لیوان آب را سر می کشید. پلک هایش را روی هم گذاشت و سپس باز کرد. دختر با عجله کیف پدرش را آورد و گفت : بابا، یه معلم فیزیک جدید پیدا کردیم می خوایم به کلاسهاش بریم.ساعتی شصت هزار تومان. فعلا صد و بیست بدین بقیش رو بعدا ازتون می گیرم.

مرد که با دقت به حرف های دخترش گوش می کرد گفت:فیزیک؟مگه دو روز پیش برای کلاس فیزیک، ریاضی و زیست ثبت نامت نکردم؟

همسر مرد از آشپزخانه خارج شد و گفت: سخت نگیر مرد،برای اینکه دخترت رو دکتر به جامعه تحویل بدی باید هی خرج کنی.این طوری نکته های زیادی رو یاد می گیره و با یه تیر دو نشان می زنه.

پدر که سعی داشت لبخندش را حفظ کند. کیف را روی پاهایش قرار داد.آن را باز کرد و پنج تا بسته برداشت و به دخترش داد و گفت :بیا اینم نصف پول آموزشگاه با کلاس جدیدت. بقیش رو بگو ماه بعد که پدرم حقوقش رو می گیره میده.

دختر که چشمانش از حدقه در آمده بود با پول ها بازی می کرد .

سپس مادر بلند شد به داخل اتاقشان رفت و با دفترچه ها و کاغذهایی که در دستش بود آمد.کنار مرد و پول ها نشست و گفت: صد بده برای قسط خونه، دویست هم بذار لای این دفترچه قسط ماشینت، هشتاد بده برای قبض برق و...

زن یکی پس از دیگری دفترچه ها و قبض ها را جلوی مرد می گذاشت و مرد هم بعد شمردن پول ها آن ها را کنار می گذاشت.

زن گفت:خب برای خرج خونه چقدر موند؟

مرد گفت: بیست هزار تومن.

زن گفت:خوبه،با همین یه خونه ای بچرخونم که خودت هم توش بمونی.

مرد سرش را پایین خم کرده بود و با نخی که روی فرش افتاده بود بازی می کرد.مرد از اول صبح خیلی تلاش کرده بود که لبخند را بر روی صورتش نگه دارد اما کنترلش را از دست داد. بغضش ترکید و با شرمندگی به زنش گفت:فکر نمی کنم.آخه اینم پول جریمه است.

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 13:10

صفحه بندی