يه زماني، عادت کرده بودم ساعت ده و نيم، يازده شب بخوابم و صبح ها ساعت شش بدون اينکه موبايلم رو رو ساعت 6، 6:15، 6:30 تنظيم کرده باشم و بدون اينکه شب ها به بابا سفارش کنم که به زور و کتک هم که شده ساعت 6 حتما بيدارم کن و بدون اينکه لازم باشه بابا هم به خودش زحمت بده که هي تا اتاقم بياد و هي صدام بزنه و انگشترش رو به چارچوب در اتاقم بزنه؛ بيدار مي شدم. عادتم اين شده بود که بعد از نماز، يک ساعت زبان بخونم. بعد صبحانه مي خوردم و اگه لازم بود جايي برم، حاضر مي شدم و مي رفتم و اگه نه که به کارهاي روزمره ي خودم مي رسيدم. تا ساعت 12 همه ي کارهام تموم مي شد. و قبل از اذان ظهر، قيلوله مي کردم! ناهار رو که مي خوردم، دوباره با انرژي به کارهام مي رسيدم. و عصر تا شب هم با خيال راحت کارهايي رو که دوست داشتم انجام مي دادم. طوري به اين برنامه خو گرفته بودم که چندين بار بعد از ساعت ده شب برف باريده بود و من صبح ها رفته بودم مدرسه و وقتي با در بسته رو به رو شده بودم؛ برگشته بودم. دوستام مي گفتند: آدمي که ساعت ده شب بخوابه معلومه که از دنياي اطرافش هم خبر نداره. نمي دونم چي شد که کل برنامه م تغيير کرد. اما حالا که کتاب "آداب روزانه" رو در مورد برنامه هاي روزانه ي آدم هاي بزرگ مي خونم؛ متوجه شدم که سبک زندگي همه شون مثل سبک زندگي من در گذشته بوده. يعني شب ها ساعت ده، يازده مي خوابيدند و صبح ها ساعت شش بيدار مي شدند. افسوس مي خورم که اين برنامه رو ادامه ندادم؛ که اگه ادامه مي دادم من هم حتما تا سي سالگي يک کار مهم و تأثيرگذاري انجام مي دادم. ولي به فکر افتادم دوباره مثل گذشته برنامه ريزي کنم که اگه تا سي سالگي هم آدم بزرگي نشدم؛ حداقل تا سي و پنج يا چهل سالگي يه کار مهمي براي اين دنيا انجام بدم و بعد برم.
برچسب:
نویسنده: نوید اسدی