خرید بک لینک

تو آدم امن زندگی من هستی. منم هستم؟

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 14:37

يه زماني، عادت کرده بودم ساعت ده و نيم، يازده شب بخوابم و صبح ها ساعت شش بدون اينکه موبايلم رو رو ساعت 6، 6:15، 6:30 تنظيم کرده باشم و بدون اينکه شب ها به بابا سفارش کنم که به زور و کتک هم که شده ساعتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 13:10

اسم شوهر ِ نوه ی فریدون- از شخصیت های شاهنامه- پشنگ بوده. این رو دست به دست بدین تا برسه به پدر و مادرهایی که خودشون رو به هر دری زدند و می زنند و خواهند زد که بچه شون امسال 99/9/9 به دنیا بیاد. از دردسر اسم پیدا کردن راحتشون کنیم؛ این وسط ما هم یه ثوابی کنیم.

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 13:10

+ عجب داستان هایی می نوشتم! این رو خرداد ماه سال 90 نوشتم به اسم "لبخند اجباری".صبح زود مرد وارد بانک شد. از دستگاه، شماره نوبت خود را گرفت و روی صندلی خالی نشست و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه می کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 13:10

سال نود و سه بیش تر وبلاگ نویس ها برای هم نامه و کتاب می فرستادند. در مورد نامه ها و کتاب هایی که فرستادند یا کسی برایشان فرستاده بود، متن می نوشتند و کنارش عکسش را هم آپلود می کردند. من جزو خوش شانس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 17:14

حالم خوب نبود. نورا اومد کنارم و گفت: عمه اگه منو ببوسی، بهتر میشی ها! زیر گردنش رو، لپ هاش رو محکم بوسیدم. شاید باور نکنید ولی به طرز معجزه آسایی حالم بهتر شد.

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

اون موقع ها هر روز خانه ی مادربزرگم می رفتیم. من، فرشته، علی و محمد هم بازی های خیلی خوبی برای هم بودیم. می رفتیم حیاط خانه ی مادربزرگم و بازی های جدیدی را که در مدرسه یاد گرفته بودیم، برای هم یاد می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

" من از آن دسته افرادی هستم که عاشق روز تولد خودشان هستند. ماه ها قبل از آن برایش برنامه ریزی می کنم و لیست بلند بالایی از کارهایی که دوست دارم انجام دهم می نویسم. ... مثل یک دانش آموز کلاس سومی با همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: شنبه 17 فروردين 1398 ساعت: 4:56

دیشب دور استخر ائل گؤلی یک آقای بازیگر مشهور را دیدم. پالتوی بلندِ مدل کارآگاهی پوشیده بود که به تنش زار می زد! یک کلاه شاپویی هم به سر گذاشته بود. بازوی همسرش را محکم گرفته بود. تقریبا می توانم بگویمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:58

یادم نیست نقاشی می کشیدم، نمایش حسنی ِ مهدکودکم را تمرین می کردم یا کارتون تماشا می کردم، اما خوب یادم هست که مادرم نماز می خواند. وقتی تلفن زنگ خورد، پدرم به سمت تلفن رفت. مادرم بعد از نمازش، با همانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:58

مادربزرگم کیف سبز رنگی را روی زمین گذاشت، رو به مادرم کرد و گفت: " بیا ببین این کاغذا چی هستند، چند ساله نگهشون داشتیم؟ " اول، نسبت به آن کیف سبز رنگ بی توجه بودم. فکر می کردم یک مشت کاغذ بی ارزش تبلیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:58

وقتی سه سال پیش رفته بودیم مکه، توی کاروانمون یک پیرزنی بود که همراه پسرش آمده بود. هربار که با هم بیرون می رفتیم، دنبال موقعیتی می گشتم که دستش را بگیرم و کمکش کنم. یک بار که دستش را گرفتم تا سوار اتوبوس شود، گفت: " الهی که خدا همیشه دستت رو بگیره! " از این دعای خوبش کلی انرژی گرفتم. سه سال از آن رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

آمار قربان صدقه رفتن ها، دوست داشتن ها و بیرون رفتن های یکهویی مان روز به روز کاهش پیدا می کند. می دانید چرا؟ چون همه ی ما منتظر هستیم که اطرافیانمان قربان صدقه ی ما بروند، پیام دلتنگی برایمان بفرستند، برایمان هدیه های بی مناسبت بخرند و بگویند: " خیلی زیاد دوستت دارم! ". اما.. اما خودمان هیچ تلاشی نمی کنیم و بی توجهیم به کسانی که منتظر فقط یک لبخند ما هستند!

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

غم بزرگی است که برادرزاده تان سینه خیز که نه، به صورت حرکت جهشی به سمت گوشی، کنترل تلویزیون و کنترل کولر شیرجه برود اما شما خودتان را بکشید، جلویش ادا اطوار دربیاورید، به لطیف ترین و دلرباترین اسم ها صدایش کنید اما هیچ واکنشی به شما نشان ندهد. هیچ واکنشی! به گمانم جدی جدی عمه شده ام!

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

به مامان می گم: " باید تغییر کنم! باید سعی کنم مثل همه ی مردم بشم! " این تغییر، این عین مردم نبودن، یک خصوصیت مثبت نیست که بخواهم خودم را تعریف کنم و بگویم: " من تافته ی جدا بافته هستم! " نمی دانم شاید هم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن خوب باشد. خوب یا بدش برایم مهم نیست. مهم این است که خیلی اذیت می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اسدی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی